رضا قليخان هدايت
1478
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همه دشت پرآهن و سيم و زر * سنان و ستام و سليح و كمر چو خورشيد برزد سر از كوهسار * بگسترد ياقوت بر پشت قار بياورد لشكر بدرياى چين * بر او تنگ شد پهن روى زمين ز تورانزمين تا بسقلاب روم * نماندند [ آباد يك مرز ] و بوم همه سر بريدند برنا و پير * زن و كودك و خرد گشته اسير نه اسب و سليح و نه بذر و نه باغ * نه كاخ و نه ايوان نه گلشن نه راغ خواب ديدن گودرز و رفتن گيو بتركستان به طلب كيخسرو و آوردن او را بايران چنان ديد گودرز يك شب بخواب * كه ابرى برآمد ز ايران پرآب از آن ابر باران خجسته سروش * بگودرز گفتى كه بگشاى گوش ز تنگى چو خواهيد گشتن رها * از آن بدكنش ترك نراژدها بتوران يكى شهريارى نو است * كجا نام او شاه كيخسرو است بايران چو آيد پى فرخش * ز چرخ آنچه پرسد دهد پاسخش ز گردان ايران و گردنكشان * نيابد جز از گيو ازو كس نشان چو گودرز از خواب بيدار شد * ستايشكنان پيش دادار شد پرانديشه شد گيو را پيش خواند * وزين خواب چندين سخنها براند بايوان شد و ساز رفتن گرفت * ز خواب پدر مانده اندر شگفت بتوران همىرفت چون بيهشان * مگر يابد از خسرو نو نشان چنين تا برآمد براين هفت سال * ميان سود از تيغ و بند دوال خورش گور و پوشش خود از چرم گور * گيا خورد گاهى و گاه آب شور همىگشت گرد بيابان و كوه * به رنج و بهسختى و دور از گروه چنان بد كه روزى پرانديشه شد * به نزديكى نامور بيشه شد زمين سبز و جويى پر از آب ديد * همانجاى آرامش و خواب ديد فروآمد از اسب در مرغزار * بخفت او پرانديشه از روزگار سرش پر ز غم گرد آن مرغزار * همىگشت انديشه را خواستار